١٧ نفر سرنشين

هربار كه سوار تابانميشم يه خاطره جديد درست ميشه!
مث اون بار كه طرف در اضطراري رو باز كرد!
يا اون پير زناي سالمند!
اين بار يه ساعت زود تر از پرواز رسيدم. گيت درش باز بود. و هيچكس توي صف نبود. معمولا از دو ساعت قبل پرواز چون ماهان با تور ها قرارداد ميبنده، پنج ، شش متري صف هست! منم ميرم اول صف ميگم: “يه نفر بدون بار” و سريع كارم رو راه ميندازن. اين بار هيچكس نبود. گفتم ايول زود اومدم يه جاي خوب گيرم مياد. معمولا صندلي هاي جلو  تر جلو پاشون باز تره، راحت ترن. و از اونا بهتر، صندلي جلو در اضطراري. من معمولا مشتري اون صندليم. اين بارم تا بليطم رو دادم گفتم: لطفا دم درب اضطراري بديد. مسئول گيت يه لبخند معنا داري زد و گفت: ” اصلا ١٧ نفريد، هرجا خاصي بشين!”
ايول، هرجا خاصم! ايول ١٧ نفر:-)
خوراك وبلاگم و عكساش جور شد!

در سالن انتظار اصلا خبري نبود،سه ربع مونده به پرواز گفت بريم واسه سوار شدن! رفتم پايين. هر ١٧ نفر اونجا بودن. دو تا زوج. دو تا خانم، و بقيه كارمند!
جمع جور بود واسه خنده، و همين هم شد! وقتي وارد سالن شدم هنوز در باز نبود. من نفر ١٧هم بودم. ماهان سابقه داره. عدش جور بشه زودتر حركت ميكنه. حتي ١ ساعت زودتر!

بغل هم نشسته بودن اين هم پروازي هاي عزيز داشتن با لهجه خوشكل كه سه روز بود فقط.از آقاي محمدي مدير پروژه شنيده بودم حرف ميزدن. احتمالا به رسم پرواز واسه هم خالي پروازي ميبستن از سغرهاي هوايي به به شون. يا از مهماندارا و اخلاقشون. رفتم كنار يخ نفر نشستم. گفتم اصلا ١٥ نفريم! گفت آره پاره شد زيپش. بعد ١٦ روز دارم بر ميگردم. قرار بوده دو روزه بيام. همه روزه هام خراب شد. در باز شد. همه خندشون گرفته بود واسه ١٧ نفر! انگار هواپيما رزرو ما بود! (يادم باسه غرق رو چك كنم ببينم به جا رزرو چطور مينويسنش )
داخل اتبوس تشريفات صندليا بيشتر از مسافرا بود! ياد دفعه پيش ميوفتم كه انقدر شلوغ بود جا واسه واستادن نبود!
سوار هواپيما شديم. ميگفت از رديف سه به بعد بشينيد. بعد نگذاشت جلو تر بريم. گفت تا رديف ٥ يه جا بشينيد. باز همه بغل هم نشستن. خوب البته اينجوري سرويس دادن راحت تر بود. كلا با خدمه پرواز به ٣٠ نفر نميرسيديم.
وقتي شروع به كار كرد، مهماندار شروع كرد پانترميم. وسطش خندش گرفت. همه زده بودن زير خنده!
همه با بغل دستيشون دوست شدند،البته بجز دو تا خانما. تو نشستن ديدم موبايل يكيشون زنگ خورد! تازه جوابم داد! زودي اشاره كردم خاموشش كرد. بعد توضيح دادم كه اين هواپيماها قديميه هنوز آنالوگه! هنوز درجه بندي داره و تازه دست دومه و روزي ان بار هم داره ميپره. قبول كرد و توجيه آورد! كه زنگ خورد منم برداشتم!
منم با بغل دستيم (دست راستم، دست چپم راهرو وسط بود بعدش خانم جهانگيري، كه موبايلش زنگ خورد ) دوست شدم. اسمش علي داوري بود. تو كار واردات. با سواد بود. مجرد. كم پشت. كوتاه. ٦٣ انا تقزيبا صاحب يه شركت بزرگ. چندتام راهنمايي بهم كرد.
يه مهماندارام با يه زوجا دوست در اومد. رفت واسه عزت براشون چاي آورد. اما ريخت رو پاش! تيكه ها شروع شدO:-)
من گفتم آقا چايي تو پرواز چسبيدا!
عقبي گفت به اين آشناتون بگو يه چايم واسه ما بياره! من گفتم ميترسم بريزه يه جا ديگتون!
خلاصه كلي خوش گذشت. حتي تاكسي گرفتنش.
خدايا سفر همه رو بي خطر كن
الحمد لله

Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده