مچد

اومدیم مچد. پدر مدیر منابع انسانی مارگارین فوت شدن. منم ظهر فهمیدم. روحانی بودن. مسجد، حس خوبی داره. توی ی ظرف ی بار مصرف، موز و شلیل و هلو انجیری گذاشتن و جلو همه میهمانان گذاشتن،. و توی ی بشقاب دیگه کیک یزدی، آب میوه و شیرینی میکادو موزی.
دور مسجد تقریبا پر میهمانه و دو ردیفم ملت وسط نشستن. اکثرا همکارای کارخونه.
آقای یونسی مرد خوش استیل و با پرستیژین. قبلا کروز کار میکردن. مدیر منابع انسانی اونجا بودن. قد بلند، پوست سفید و سرشونو میتراشیدن همونطور ک ریشاشونو. امروز هم لبخند تایید همیشگیشون روی صورتشون بود. با تایید همیشگیشون دستشونو دراز کردن و تسلیت مارو قبول کردن. من با آقای نظری و آقای کوثری و آقای مرادی اومدیم.
وقتی وارد شدم اکلین جلب نظرو صدای زیبا اما بلند مداح داشت. طبق معمول صداش بیشتر مهمه تا اشعار. مثل اصفهان اینجام دشتی باب مجلس ختمه. مداح ولی روی زمین نشسته و گاها با شعرش تیکه میندازه:

مجلس ترحیم کلاس عبرت است
نه جای عیش و نوش است و نه جای صحبت است
[یکی از میهمانان صلوات خبر میکنه]
نیست مابین جوان و پیر فرقی در ممات
مومنان را مرگ همچون جرعه ای از شربت است.
و الانم زده تو مایه ترکی.

گیریفتار عذابی من اقوملار بیلغم است

و ی صلوات خبر میشه که طبق معمول کسی استقبال نمیکنه.
دلم گرفته. دلم میخواد ببارم. دلتنگ خونم. و خیلی وقت بود مسجد نیومده بودم.
تو،دری مچد، دلی من دسد
نه میشد کندد، آ نه میشد بسد