حسین قصاب

دو سه روزی بود ازش خبر نداشتم.پرسیدم کجایی؟نوشت در راه فلان جا ،میای؟نوشتم “من یه دختر خوشگلم توی شهری که مرد ندارهباید با غصه هام توی خونه بمونم!

بیدار شدم ،وقت رفتن به کلاس بود .باکلی پرس و جو و این طرف و اون طرف گشتن وسایلم رو پیدا کردم.شال ابی نخیم رو دور گردنم انداختم .عینک به چشم زدم تا توی چاله های این شهر بی مرد نیوفتم!

مادر بزرگ جورابام رو ندیدید؟ – فکر کنم بردی بشوری! چشمام رو بستم چون سرم درد میکنه اگر نه بیدارم!

بنده خدا سالهاست با این سر درد دست و پنجه نرم میکنه…

صدا اومد… دیدم نوشته : منظورت منم؟ نوشتم نه ، حسین قصاب کیف دوز سر کوچه رو میگم… بهم یه قول هایی داده بود…دیر کرده…

……………………………………………………………………………………..

 .دستم رو توي هوا جلوش چرخوندم،اينجا اين كارنشون ميده عازم فلكه اي، به محضي كه فهميد مسافرشم كوبيد رو ترمز.موتوري پشت سرش داد ميزد حاج آقا…آقا…اوووي

سوار شدم ،با اينكه دلم نميخواست. گفتم راس گفت بد وايستادي.و باز پرسيدم فلكه ميريد؟

مني كرد.بوي چربي تخمه خيس خورده توي ماشينش پيچيده بود.

من تنها مسافرش بودم.هرازگاهي دست چپش رو جلوي دهنش ميگرفت و با فشارپوست تخمه ها رو توي دستش تف مي كرد.يه عينك گرد زده بود.  كچل كه بود،اطراف سرش رو هم ماشين كرده بود كه از كچلي كم نياره.توي اين سرماي زمستون  يه جليغه خبرنگاري  رو  يه پيرهن مردونه چرك تاب تنش بود.ریشای متراکمش مثل دزدای توی کارتونا جوونه زده بود انگار صورتش روغنی بود! به نظر خونسرد میومد و این رو مدیون چاقیش بود.چند بار اومدم بگمش : سکته هه رومیزنیاتو که تحرک نداری دیگه تخمه نمیخواد بخوری!دست کردم توی جیبم کیف پول چرمم رو که خودم درست کرده بودم در آوردم. از اون بغل مغلا یه اسکناس تا شده پیدا کردم دادمش. گفت خورده بده! کرایه یک پنجمش بود.آماده کردم بگم آخه آقا .. بزرگوار… انسان … پفیلا! شما یعنی راننده تاکسی هستی خورده نداری؟

همه وجوه کیف رو گشتم . خیر نبود که نبود. گفتم ندارم.تعجب نگاه منتظرش که از اونموقع تا حالا پی گیر گشت و گذارمبود بیشتر شد. یحتمل الانه کنار یه سوپری نگه میداره برم خورد کنم.اول کار خدا هشدار داد.کسی که به اون بی نظمی می ایسته . حق پذیری در حد قوانین رانندگی نداره…همسفر شدن باهاش همین نتیجشه.

با همون آرامش دست کرد زیر رو داشبوردی یه قلمبه پول در آورد! همش اسکناس همش خورده وهمش کهنه !آروم که میرفت هرکجا عابری میدید زن و مرد،پیر و جوون بوق میزد . حتی وسط چهارراه! صدای تق تق لاستیکش از عقب سمت راننده میومد .الانم که دستش به پولا بود ماشین منحرف میشد دست راست . یکم مونده به جدول ، خونسرد دست توی فرمون میکرد و برش میگردوند توی مسیر.

نزدیک فلکه یه جوری نگه داشت که راست گرد بسته شد. هنوز بقیه پول رو نداده بود. خونسرد دست توی قلمبه کرد و آروم دست به سمتم دراز کرد.سر انگشتای تپل پشمالوش هنوز خیس بود و نوبت بعدی شلیک تخمه ها توی دهنش آماده خیس خورده بودن .اسکناس ها تازهاز جنگ برگشته بودن.هر بار ی اسکناس میداد ذل میزد ببینه میگم “باقیش مال خودت!”از نظر منم که هر کدومشون موی قهوه ای بوداز یه خرس سفید!

تموم که شد . پیاده شدم … چشمم به پرچم سیاه عزاداری روی آنتن ماشینش افتاد …

……………………………………………………………………………

دیدم نوشته منظورت منم ؟ نوشتم نه ! حسین قصاب ، کیف دوز سر محله رو میگم! بهم یه قولایی داده بود… دیر کرده …

دیگه جوابم رو نداد….

سوار اتبوس شدم . به یکی شاگردای قدیمم نوشتم ک به نظرت من میتونم کیف کولی چرم درست کنم؟

دانشجوی فعالی بود .. بهم یاد داده بود چطور چرم رو به خدمت بگیرم … کیف پولم حاصل آموزشای اون بود …با خودم میگفتم شاید یه روزی بکار آید… شاید یه مملکت دیگه …اگه هیچ کاریم به درد نخورد… کیف دوزی بزنم!… سر یه کوچه

 گرچه گاها سر کلاس حواسش پرت میشد… فقط نگام میکرد . هیچ جوابی نمیداد… اما دوست بودیم .. رابطه مون بیشتر از استاد و دانشجو بود …

…………………………………………………………………..

سر کلاس باز چشمم به سوراخ کیفم افتاد . یه تیکه کاغذ ننوشته از یه جای پرت دفترم کندم دست کردم تو کیف تا سوراخش رو بگیرم.بلکه دیگه خودکارام نریزه دستم به قلمبه جورابام خورد… یادم اومد…دیشب سرم درد میکرد … چشم بسته قلمبشون کردم تو کیفکه گم نشه … ای امان از این هم خونه ای های بی درک … هر دم وسایلشون رو از من میخوان!

غرق افکارم بودم … دیدم چند دقیقس ذل زدم به استاد … گویی سوالی پرسیده بوده! اما خوب با هم دوستیم .. چیزیم نگفت!

…………………………………………………………………………………

بعد از کلاس هندزفری به گوشم گذاشتم. مدام تکرار یک ترانه انگلیسی رو گوش میدادم. وصف حال یک عاشق بود که از درون ندای دوست دارم رو تپق میزد و همه چیز رو خراب میکرد. عجب! امان از این روزگار وانفسا که توش اظهار عشق گناهه! البته تقصیر از خودمونه قدر خودمون رو نداریم. قدر عشق رو نداریم . فرق عشق وو شهوت رو گم کردیم …

از گرسنگی ضعف میرفتم.. یکم تخمه ته جیبم بود. سوار اتبوس شدم یه جا اون ته مها نشستم توی تاریکی که کسی نبینتم. با سرعت به تخمه خوردن . شاید ضعف دلم آروم بشه. پوسته ها رو توی دستم میریختم تا بعد به دل سیاه سطل بسپارمش. یه پسر عینکی با یه شال آبی نخی خیره خیره نگام میکرد. نگاهش معنی دار بود. اما معصومانه… به یاد آرزوهای دورم مینداخت … چه می خواستیم و کجا هستیم ! برای آینده کم نگذاشتم … مستعصلم چرا جلو نمیرم…

در همین احوالات بودم صدای موبایلم بلند شد.انگار متنی رسیده. از دوستم بود.مدتی میشد ازش بی خبر بودم. ظهر کنایه ای بارم کرد به قصد شکوایه و حالا نوشته منظورش حسین قصاب بوده… کیف چرم دوز سر محله شون …