اسمت

این متن مال من نیست. حتی تو این لحظه نمیدونم مال کیه. اما قشنگه.

عادت به شنیدن اسمم از زبانت ندارم…. کم می گویی…. خیلی کم…. آنقدر کم که گاهی خیال می کنم حتی اسمم را نمی دانی…
اما من، مدام اسمت ورد زبانم است…. لابه لای پرچانگی هایم…. لا به لای زرزر کردن هایم…. از هر چند تا کلمه، یک جورایی اسمت را می گذارم وسط، که جمله ام قشنگ شود…. دنبال کلمه هایی می گردم که با نامت آهنگین باشد….
هی بازی می کنم با این کلمات و تو چشمانت پر نور تر می شود…. می خندی و چشمانت ریز می شود…. هر چقدر که ریز می شود نور بیشتری به صورتم می تابد…. می خندی و من دلم ضعف می رود و باز دنبال کلماتی می گردم که با اسمت عجین باشد….

حتی یک بار هم نگفتی که دیوانه ام….گفتی؟

با انگشتانم روی پشتت شکلک های “من درآوری” می کشم و بازی ما شروع می شود….
می گویم: حدس بزن چی کشیدم؟
و تو می گویی: چیپس!
سرم را کج می کنم و ناز می کنم…. می گویی خوب یک سیب زمینی کشیدی!
لب هایم را که آویزان میکنم…. می گویی خوب خلالی مزمزه؟؟؟!

حتی یک بار هم نگفتم که دیوانه ای…..گفتم؟

 

پیدا کردم. مال اینجاس.

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *