دسته‌ها
خاطرات کاری

ظهر روز چهارم

ظهر روز چهارم
ساعت ناهار روز چهارم کار توی شرکت باساست الان اذانه…
روز های گذشته بیشتر به مطالعه گذشت و احتمالا تا ماه اینده و شاید سال اینده هم به همین روند طی بشه . خوب هرچی باشه باسا سازمان بزرگیه و ERP هم مفهومی پیچیدست.توی این چند روز مهندس نخعی هر روز برای شناخت بهتر ERP واسمون کلاس گذاشتن و یک سری pdf  هم مرهمت فرمودند. جدا این شخص آرزوی منه! آخرشه! نمیدونم چندسال که بگذره مثلش میشم اما امیدوارم الله کمکم کنه که این اتفاق سریع تر بیوفته.هم کارمندا از دستشون راضین هم با سوادند. بیشتر مثال ها عملی شون هم روی ERP ذوب آهنه اما با هر جنبه ایش هزار خط توضیح میدند.
ساعات کاری رو دارم کم کم عادت میکنم. روز دوشنبه هم قرار شده برم تهران که با کار فروش بیشتر آشنا بشم و زود تر توی تیم حل بشم. تیم ما فعلا سه عضو داره. سطح بالا آقای فرزاد فوق ریاضی کاربردی دانشگاه اصفهان با ۸ سال سابقه در تیم فروش! نفر دوم خانم تبریزی ، لیسانس نرم افزار با حدود یک سال سابقه ، و من محمد حسین ابراهیم زاده لیسانس فناوری اطلاعات با سه سال سابقه درIT البته نه اینجا! خود  مهندس نخعی هم که اینقدر سابقه توی ذوب آهن اصفهان و ایریسا و … شرکت باسا دارن که نیاز به گفتن نیست! ایشون می فرمودند حدود ۱۵ سال طول میکشه تا یه مدیر آی تی توانمند در ERP در بیاد که بتونه متدلژی AIM رو درست حسابی پیاده سازی کنه در یک سازمان و بهترین وجه از شخصیت این بشر هم که خاکساری و تواضعشه که اصلا ادعای کار بلدی و … ندارن! دخترشون راضیه خانم هم همکارمونن ایشون هم بسیار فروتن هستند و اصلا متوجه نمیشی از رفتار که مثلا ایشون دختر مدیر اجرایی شرکته!
شرکت حدود ۵۰ نفر داخلی داره و مثلا بخش کا توی چند تا از سازمانایی که داریم ای آر پیش میکنیم نیروی مقیم داریم .
برم ناهار
جمله بی ربط (جبر): دارم کم کم عاشق مایکرو ویو شرکت میشم! ارتباط خوبی با هم داریم.
بعد از جمله بی ربط (بجبر) :  دارم NGO خودم رو به سازمان نهادینه میکنم! از دمپایی شروع کردم که به فکر هیچکدومشون نرسیده بود!
حرف آخر : الحمدلله
Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده
دسته‌ها
خاطرات کاری

ظهر روز چهارم

ظهر روز چهارم

ساعت ناهار روز چهارم کار توی شرکت باساست الان اذانه…
روز های گذشته بیشتر به مطالعه گذشت و احتمالا تا ماه اینده و شاید سال اینده هم به همین روند طی بشه . خوب هرچی باشه باسا سازمان بزرگیه و ERP هم مفهومی پیچیدست.توی این چند روز مهندس نخعی هر روز برای شناخت بهتر ERP واسمون کلاس گذاشتن و یک سری pdf  هم مرهمت فرمودند. جدا این شخص آرزوی منه! آخرشه! نمیدونم چندسال که بگذره مثلش میشم اما امیدوارم الله کمکم کنه که این اتفاق سریع تر بیوفته.هم کارمندا از دستشون راضین هم با سوادند. بیشتر مثال ها عملی شون هم روی ERP ذوب آهنه اما با هر جنبه ایش هزار خط توضیح میدند.
ساعات کاری رو دارم کم کم عادت میکنم. روز دوشنبه هم قرار شده برم تهران که با کار فروش بیشتر آشنا بشم و زود تر توی تیم حل بشم. تیم ما فعلا سه عضو داره. سطح بالا آقای فرزاد فوق ریاضی کاربردی دانشگاه اصفهان با ۸ سال سابقه در تیم فروش! نفر دوم خانم تبریزی ، لیسانس نرم افزار با حدود یک سال سابقه ، و من محمد حسین ابراهیم زاده لیسانس فناوری اطلاعات با یک سال سابقه درIT البته نه اینجا! خود  مهندس نخعی هم که اینقدر سابقه توی   ذوب آهن اصفهان و ایریسا و … شرکت باسا دارن که نیاز به گفتن نیست! ایشون می فرمودند حدود ۱۵ سال طول میکشه تا یه مدیر آی تی توانمند در ERP در بیاد که بتونه متدلژی AIM رو درست حسابی پیاده سازی کنه در یک سازمان و بهترین وجه از شخصیت این بشر هم که خاکساری و تواضعشه که اصلا ادعای کار بلدی و … ندارن! دخترشون راضیه خانم هم همکارمونن ایشون هم بسیار فروتن هستند و اصلا متوجه نمیشی از رفتار که مثلا ایشون دختر مدیر اجرایی شرکته!
شرکت حدود ۵۰ نفر داخلی داره و مثلا بخش کا توی چند تا از سازمانایی که داریم ای آر پیش میکنیم نیروی مقیم داریم .
برم ناهار
جمله بی ربط (جبر): دارم کم کم عاشق مایکرو ویو شرکت میشم! ارتباط خوبی با هم داریم.
بعد از جمله بی ربط (بجبر) :  دارم NGO خودم رو به سازمان نهادینه میکنم! از دمپایی شروع کردم که به فکر هیچکدومشون نرسیده بود!
حرف آخر : الحمدلله
Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده
دسته‌ها
خاطرات کاری

روز اول

دیشب که از حول درست خوابم نبرد! ساعت ۳ یک بار پا شدم … ۴ هم یک بار! صبح هم با اولین زنگ ساعت طبق معمول همه دفعه اول هام!!! بر پا شدم … یه کم اضطراب داشتم … از خونه تا سر کوچه در این هوای سرد حدود ۵ دقیقه زمان برد و از سر کوچه تا سر خیابون اپادانا دوم با اتبوس حدود ۲۰ دقیقه … از اونجا هم ۵ دقیقه تا شرکت .. نزدیک بهزیستیه .. جایی که هنوز دارم واسش کار میکنم!
وقتی رسیدم هنوز در رو باز نکرده بودن! ساعت ۷:۲۳  بود رفتم تا بهزیستی یه حاضر زدم، یه واکس رو کفشم مالیدم و برگشتم.نگهبان نگذاشت برم داخل! گفت خانم کچویی نیومده! بهم گفت کارآموز! و راست میگفت چون هنوز اینجا موندنم قطعی نیست!
خانم کچویی که اومد سلام کردم گفت بچه ها نیومدن برو  بالا سر کارت بعد صدات میکنم. اومدم بالا  لپتاپ به دوش! از خانم سعیدی منشی بخش پرسیدم قسمت من معلوم نشد؟ گفت خیر! نشستم، لپ تاپم رو باز کردم به تموم کردن کار روی جلد سی دی بهزیستی! تا مهندس نخعی اومدند…. قسمت فروش بودم و آقای فرزاد هدم!
امید وار بودم بگذارن سر ناهار یک سر برم بهزیستی پروژه رو تحویل بدم.. اجازه میدن ولی کارمند ها میگن بهتره نری! منم لیبل رو میل کردم!
تا اومدن شبکه رو به لپ تاپم متصل کنن شد ۲:۳۰! هنوزم همه کارام مونده بود!
یه جزوه ۱۲۰  صفحه ای فارسی با یه داکیومنت ان صفحه ای انگلیسی دادند بهم و به سیستم تست متصلم کردند تا امتحان کنم. ده ساعت هم آموزش داریم… روزی یک و نیم ساعت … ۵ میلیون هم سفته دادیم واسه ضمانت ….اینترنت هم داریم .همه چیز هم آزاده! خوب دیگه سطح شرکت بالاس… ان جی او میدونن چیه… الحمد لله
دیروز مصاحبم بود و امروز روز اول کار … معاون هدم .. یا همون گردن! خانم تبریزی هستند .خانم مودب و متین و مهربان . بخش شبکه هم خانم میرزایی  با کد ۱۲۷ !
الحمد لله از امروز و دیروز راضیم. خدایا یه خواهش دیگه دارم:
رب ادخلنی مدخل الصدق و اخرجنی مخرج صدق وجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا
Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده
دسته‌ها
خاطرات کاری

روز اول

روز اول

روز اول کار در باسا (شرکت بین المللی انفورماتیک سیستم آوران)

دیسب که از حول درست خوابم نبرد! ساعت ۳ یک بار پا شدم … ۴ هم یک بار! صبح هم با اولین زنگ ساعت طبق معمول همه دفعه اول هام!!! بر پا شدم … یه کم اضطراب داشتم … از خونه تا سر کوچه در این هوای سرد حدود ۵ دقیقه زمان برد و از سر کوچه تا سر خیابون اپادانا دوم با اتبوس حدود ۲۰ دقیقه … از اونجا هم ۵ دقیقه تا شرکت .. نزدیک بهزیستیه .. جایی که هنوز دارم واسش کار میکنم!

وقتی رسیدم هنوز در رو باز نکرده بودن! ساعت ۷:۲۳  بود رفتم تا بهزیستی یه حاضر زدم، یه واکس رو کفشم مالیدم و برگشتم.نگهبان نگذاشت برم داخل! گفت خانم کچویی نیومده! بهم گفت کارآموز! و راست میگفت چون هنوز اینجا موندنم قطعی نیست!

خانم کچویی که اومد سلام کردم گفت بچه ها نیومدن برو  بالا سر کارت بعد صدات میکنم. اومدم بالا  لپتاپ به دوش! از خانم سعیدی منشی بخش پرسیدم قسمت من معلوم نشد؟ گفت خیر! نشستم، لپ تاپم رو باز کردم به تموم کردن کار روی جلد سی دی بهزیستی! تا مهندس نخعی اومدند. قسمت فروش بودم و آقای فرزاد هدم!

امید وار بودم بگذارن سر ناهار یک سر برم بهزیستی پروژه رو تحویل بدم.. اجازه میدن ولی کارمند ها میگن بهتره نری! منم لیبل رو میل کردم!

تا اومدن شبکه رو به لپ تاپم متصل کنن شد ۲:۳۰! هنوزم همه کارام مونده بود!

یه جزوه ۱۲۰  صفحه ای فارسی با یه داکیومنت ان صفحه ای انگلیسی دادند بهم و به سیستم تست متصلم کردند تا امتحان کنم. ده ساعت هم آموزش داریم… روزی یک و نیم ساعت … ۵ میلیون هم سفته دادیم واسه ضمانت ….اینترنت هم داریم .همه چیز هم آزاده! خوب دیگه سطح شرکت بالاس… ان جی او میدونن چیه… الحمد لله

دیروز مصاحبم بود و امروز روز اول کار … معاون هدم .. یا همون گردن! خانم تبریزی هستند .خانم مودب و متین و مهربان . بخش شبکه هم خانم میرزایی  با کد ۱۲۷ !

الحمد لله از امروز و دیروز راضیم. خدایا یه خواهش دیگه دارم:

رب ادخلنی مدخل الصدق و اخرجنی مخرج صدق وجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا

Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده
دسته‌ها
شعر فرهنگی محمد حسین ابراهیم زاده

انسان

بازیگرم و نقش تئاترم همه حرف است

تاثیر پذیری من از سایه و برف است

گاهی بشوم دستخوش عشق فلان فرد

گاهی بشوم سنگ دل و آهن و خونسرد

گه تیر زنم بر قدح سرخ و سر شاه

گه کافرم و نیست سرم در طلب راه

گه نوح شوم رفته جهان یکسره در آب

فرعون بشوم قاتل خود یافته در خواب

گاهی خوزه ام ، صندلی ام ،گاه دکارتم

گه جار چیم طبل زنم ، اتیکت و کارتم

شوریده ی ره چون برسد جاهل شهرم

در مجمع خوبان ادب عالم دهرم

نقشم نکند نقش دگر درخور تاثیر

ذهنم نکندآنچه بگویم به تو درگیر

هر بار شود بازی من بهتر و بهتر

هر نقش پذیرم شده سلطان ، نشود، خر!

از جمع تماشاچی خود رنگ نگیرم

باشند چه بهتر ، نبود بنده نمیرم!!

اصلا اگرت راست بخواهم که بگویم

جز صحنه و همکار از این پرده نجویم

هرگز نرود صحنه ی ما پرده ی پایان

خوابیدن نقشی بدهد بر دگری جان

انسانم و روحم به مثل کاسه و ظرف است

بازیگرم و نقش تئاترم همه حرف است

دسته‌ها
شعر محمد حسین ابراهیم زاده نا تمام

روضه رضوان

پند و اندرز رفیقان نرود در گوشم
 پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
همه گویند که در دام تو وافتاد دلم
که ز دیدار توچون ماه وشی مدهوشم
 من چگونه همه عالم به تویی نفروشم
 پای بنده نگهت، شکره، از سر پوشم