نوای راست پنج

دوباره شب شد و دلم، هوای بودن توهدوباره قلب کوچکم، واسه سرودن توه تو در حصار ذهن من، و من به حصر ذکر توتو بی حیال هرچه من، و من به ذکر فکر تو نفس مفس ترانه ها، به یاد اون دقیقه هاپر از تبسم توه، شقایق و شقیقه ها نوای راست پنج تو، نوا… Continue reading نوای راست پنج

Published
Categorized as شعر

نا تمام

نیازی به بودن کنار تو نیست من این بازی ساده را از برم میان من و باغ چشمان تو گذشتست این بار آب از سرم ببین مرغ بی تاب این خاطرات گل تیغ تیزم، ببین پرپرم! Mohammad Hossein Ebrahimzadeh محمد حسین ابراهیم زاده

Published
Categorized as شعر

صبح سحرگه زود

صبح سحرگه زود آتش گرفته بی دود بر چشم، ژاله مسعود فارق ز وضع موجود در اجتماعِ پر “بود”  تنها، “نبود”، کم بود. یک فرصت طلایی آغاز آشنایی فنجان برای چایی ای مهربان کجایی حرفی پر از جدایی برخواست آتش از دود با خاطرات یاران ساعی و دل خرامان در عمق روز باران بی سایه… Continue reading صبح سحرگه زود

Published
Categorized as شعر

آن وقت …

وقتی که مرا خواب در آغوش کشیده وقتی به لبت، میوه ی یک بوسه رسیده وقتی کمر همت من گشته خمیده یا رشته ی فکرم، گرهِ کور،تنیده وقتی که ز تو، رنگ ز رخسار پریده از محبس افکار، دگر، بال رهیده جان در طلب مهر تو “جان کاه” خریده از دیده شده اشک روان، زانچه… Continue reading آن وقت …

Published
Categorized as شعر

سلسله

عمريست كه چون پياله اي پاك شديمنه مست به زمزم و نه از تاك شديميك عمر درون سلسله رقصيديماز خاك بر آمديم و در خاك شديم Mohammad Hossein Ebrahimzadeh محمد حسین ابراهیم زاده

Published
Categorized as شعر

تك صورتت

باز تك صورتت شاه دلم مات كرد يكه سوار نگاه، قلعه خرابات كرد گرم شدم از فراق آتش دل سوختم بوسه چشم و نگاه،ثانيه ساعات كرد غرش ديو عبوس ، لرزش پاي هوس آن نفس آتشين،سيره اموات كرد هرم طلب خشك كرد، چشمه ي ذوق و طرب سيل فنا صور شد،درد ملاقات كرد تاب تب… Continue reading تك صورتت

انسان

بازیگرم و نقش تئاترم همه حرف است تاثیر پذیری من از سایه و برف است گاهی بشوم دستخوش عشق فلان فرد گاهی بشوم سنگ دل و آهن و خونسرد گه تیر زنم بر قدح سرخ و سر شاه گه کافرم و نیست سرم در طلب راه گه نوح شوم رفته جهان یکسره در آب فرعون… Continue reading انسان

روضه رضوان

پند و اندرز رفیقان نرود در گوشم پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروختهمه گویند که در دام تو وافتاد دلم که ز دیدار توچون ماه وشی مدهوشم من چگونه همه عالم به تویی نفروشم پای بنده نگهت، شکره، از سر پوشم

خموش

در طلبت آمده‌ام بر خروش زآتش رویت نه غریب است جوش                              دستم اگر پاره شد از اشتیاق  رخ بنمایان و گناهم بپوش   قامت رعنات چو دیدست سرو  تا ابدالدهر بمانده خموش  گوشه ی چشمی بنمایی اگر  صبر و قرارم برود همچو هوش چشمم اگر کور شد از دوریت بهر قدمهات به راه است گوش                                  لب… Continue reading خموش