Menu

شعر

کابوس
در خواب که تو را می‌بینم، بیداری کابوس است.
یک
منم آن یک،‌ باقی‌مانده از تقسیم.
باقی مانده
تو آمدی و باقی مانده صفر شد.
فصل
تو اگر فصل می‌شدی فصل‌الخطام بودی
فصل پنجم
در میان فصول،‌تو فصل پنجمی مابقی گرد تو شکل گرفته‌اند.
کار مهم
ازش پرسید چیکارش داری؟ گفت:‌دوسش دارم
مهرگان
پاییز ماتم بهار بود تا تو آمدی جشن مهرگان
قیامت
از قبر که بیرون آمدم،‌ تو را دیدم به به به این قیامت
پاییز
هرکجا ک ببینمتپاییز آنجاست
شطرنج
چندیست که دیوانه دلم نقش زمین است گفتم به دلم دوری از یار همین است وقتی که شدی بر رخ معشوقه گرفتار بر ماتی تو قلعه به نخجیر کمین است