دسته‌ها
خاطرات کاری

هفته اول كرمانشاه

هواپيما
همكاران
كرمانشاه
كارخانه
بيستون
ناهار
جلسه

کلا صبح ها زود تر می گذرد. بعد از ظهر ها اگر کار داشته باشی خوب است. اگر وبلاگ بنویسی خوب است. اگر نه نمی گذرد. فقط دو ساعت دیگر مانده اما نمی گذرد. امروز بنمان دادند. بن ماه مبارک را. 50 هومن. مرغ و گوشت و ماهی. از نا کجا آباد باید بخریم. الحمد لله. و فردا کلاس داریم. فرایند ها را. از فروش تا دریافت. از خرید تا پرداخت.

کرمانشاه خوب بود. مردمش مهربانند. فهمیده اند. و با غیرتند. بنازم آن غیرتهاشان را. که دختران زیبا با پدر فروشگاه میگشتند. و پسران با هم!! (البته همه جا همه جور انسانی هست.)

پتروشیمی سر حال بود. نو بود. با صفا بود. تمیز بود. و مهربان بود.

سرم رد می کند و سر درد اما از قلم بریده. و قلم مبارزه می کند. بنویس و بسوزان.

فقط یک رفت برای کرمانشاه از اصفهان هست. و خدا را شکر که هست. در کوران سرما چه حال تاکسی و ده ساعت راه! هواپیمای ملی ایران هما. از تهران می آمد اصفهان. و از اینجا ادامه میداد. تا به کرمانشاه. خدمه مهربان بودند. و سفر کوتاه. 50 دقیقه.

و چه همکارانی با منند. سالار محمدی رفیق خوب. دوست شفیق و مراد راه. مدیر پروژه آقای مسعود احمد زاده خانم یلدا آذر برزین. خانم طیبه ظریف و خانم پستو مرادیان.

وقتی رسیدیم. هوا خوش بود. و خشک بود. و گرم تر بود. آسمان آبی تر بود. ابر لکه بر دامن سفیدش ریخته. کوه ها چادرش را سوراخیده بودند. از فرودگاه به کارخانه شدیم. و چهانیتی. امنیت به اعلا و نهایت بود. و چه بهتر که این گونه بود. و لپ تاپ هامان را گرفتند. ویروس کشی قانونی بر آن ریختند. و دامنه اش را برای خود کردند و پالیسی خودشان حاکم شد. و یوزرم پرید!!

روبرومان بیستون بود. و چه بحث ها بر سر این علاقه کردیم. که گوییا یک طرفه بوده. دو روز اول ناهاریدندمان. و روز سوم گفتند مه مبارک غذاشان ندهید! اما در هتل سبیلمان چرب بود. میرسیدند. اینترنت مشکل اصلی مان بود. که نبود. و جلسه ها گذاشتیم در فاز شناخت. در باب فروش و در باب خرید. و انبار.

الحمد للهجلسه
Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *