دسته‌ها
خاطرات روزانه خاطرات کاری عکس محمد حسین ابراهیم زاده

مهدی سمیعی

 

مهدی سمیعی

روز مصاحبه نهاییم ( که قبلا اسمش رو روز صفر گذاشتم) از در که در آمدم، به سمت خیل کارمندا روونه شدم و درست جایی که بعدا شد جای خودم نشستم. بی خبر از اینکه کجام. کنجکاو از کار شرکت. خانم سعیدی فرمودند نیم ساعتی باید صبر کنی! و عملیات شماسایی از همون لحظه آغاز شد!! اول مث فیلما، دوربینا رو شناسایی کردم. یه پسر خوش هیکل خوش تیپ روبروم نشسته بودن. به حالت کاملا رسمی و برعکس بقیه کارمندا که در حال کار با موس، کیبورد و تلفن به صورت هم زمان بودند، ایشون فقط به صفحه چشم دوخته بودند و به حالتی جدی کلیک می کردند. سلام کردم. چشمشون رو از مانیتور بر آوردند. نگاهم کردند. یک جفت چشم قهوه ای تیره توی سفیدی صورتش مث مروارید سیاه می درخشید. و زیر چتر ابرو های پر پشتش گونه رو برای لب خند فرا می خوند. به نظر ورزشکار میومد. و خوش تیپ. یه پیرهن سفید ساده، با یقه ی آهار دار زیر یه پلیور پشمی نازک آبی آسمونی و شلوار لی. لب خند زد و سلامم رو پاسخ گفت. کلی توی ذهنم دنبال جمله ی بعدی بودم. هزار تا سوال داشتم. درسته من داشتم مصاحبه می شدم اما باید میدیدم آیا جای خوبی اومدم؟؟ سوال اول رو پیدا کردم.

–          ببخشید اسم خانم منشی چیه؟

نگاهش که تا حالا داشت میگفت: ” پسر عزیزم خوش اومدی عمو جون هر سوالی داری بپرس” تغییر کرد به ” آی دیدی شناختندمون!!!” . لبخندش فرا تر رفت و به همراهی شونه گفت ” نمی دونم!!”

–          اِ ! چن روزه کار میکنید اینجا؟؟

دیگه داشت از خنده میترکید. الا من نگاه ” عمو جون راحت باش کارت ندارم” داشتم بهش.

–          روز اول کارمه.

–          ایول. چیکار میکنید؟

یه بادی باز توی غبغب انداخت که :

–          ERP کار میکنیم. مشاور تولید هستم.

–          اسمتون چیه؟

–          مهدی هستم… سمیعی!!!

مهدی تجربه کار توی یه شرکت بزرگ به نام صنایع گیتی پستند رو داشت. به عنوان مدیر پروژه و کنترل پروژه و اینا کار کرده بود. تکیه کلامش ” شاغال” بود. که اولش که به گوشیم گفت بهم برخورد بعدی فهمیدم منظوری نداره. یه مدتم گیر داده بود به “سوسه باز” که حتی “راتناکار” و هندی های دیگه با این اسم صداش میزدن!!!

با این آقا مهدی گل مشهدای زیادی رفتیم. اما دو تا خاطره ی عالی یکی رفتن برای ورزش بود موقعی که توی خوابگاه نشسته بودیم و دلش هوای دویدن کرد. از محمد سلیم رهبر کفشای ورزشیش رو گرفت، هندز فریش رو گذاشت و رفت دوید!!! حدود یک ساعت بعد اومدش. شام رو آورده بودن. خودش میگف اینقدر دویدم که گم شدم!!!

یادش به خیر. اون شب تا سه صب داشتیم با مهدی و سلیم قه قهه میزدیم. ما توی یه اتاق بودیم. و عادل آزاده فر و مهدی محمدی و آرش اکبرپور تو اون اتاق داشتن غر میزدن که بخوابین دیگه!!!

یه بارم با هم توی هواپیما بودیم. فکر میکنم هواپیمایی تابان بود. با هم استانی های عزیزم از در و دهات. که یکی شون که هیکل بزرگی هم داشت و با خونواده اومده بود. ا اون موهای فرفری و هیکل فربه. چشمای از حدقه بیرون و سبیل طلایی! در اضطراری هواپیما رو باز کرد!!!! بعدم کله گرفته بود با میهمان دار که باز کردم که کردم حالا تو بیا ببند!!! تو اون سفر قضیه “چی میل دارید” و “جی میل و یاهو” هم پیش اومد. که مهدی تا مدت ها سر اون قضیه از کول من پایین نمی اومد!!!

خلاصه حالا استعفا نوشتن آقا. بذارید وقتی اگه از باسا رفت بقیه ماجرا رو واستون تعریف میکنم !!!

مهدی سمیعی

Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *