عصر روز جمعه آخر تابستون، روی نیمکت تنهای پارک، همراه صدای سکوت، و نسیم خنک، صدای کلاغ های پر طمع، و گریه ی بچه ی تخس ….

“بابایی” بچه رو خوابونده بود یا سرش رو گرم بازیچه هاش کرده بود. یه گورستان سرد برای آرزو های محال درست کرد. و اونجا .. با ۹۳ روبرو شد :

تو عامل همه ی سرکوفت های مایی… عامل نا امیدی های بچه… عامل افسوس ها و عامل عشق… تو بیهوده پای بندی.. دلت تنگ میشه، میگیره و بچه رو گریون میکنی. ما هم دیگه رو تازه شناختیم… یا بهتر بگم… تو قبلا نبودی. من بودم و بچه. از پس همدیگه هم بر میومدیم. حالا شما اومدی و با همه ی حماقتت همه چیز رو خراب کردی. زندگی ما بدون تو خیلی شیرین تر بود. تو ی موجود احساسی هستی که دلت برای ی گربه هم تنگ میشه و چیزی رو ک ب عنوان ی قرار داد نانوشته اجتماعیه واسه خودت جدی میکنی و ما رو آزار میدی. نمیزاری من بچه رو مدیریت کنم تا ب بهترین هایی ک حقمونه برسیم…. بهتره تو نباشی… نمیتونم بکشمت… نمیتونم خفت کنم… اما راحش دفن کردنته. یا میتونم واست ی غار بسازم. از همونایی ک پیامبر اسلام یا حضرت ابراهیم داخلشون آرام میشدن. یا گوشه ای که باهاش مثل حضرت موسی شهود داشته باشی… خودتم میدونی که اونجا راحت تری…مام هفته ای یک بار میایم سراغت. بهت فرصت میدیم آموزه هایی ک از انرژی خورشید و تفکر در کائنات داری بهمون یاد بدی. برات شعر میخونیم. از حافظ. از سعدی و اینجا با هم میخونیم. قرآن میخونیم. هر چی ک بخوای…

۹۳ ک تا حالا ساکت بود ،با چشمای گریون.. تنها و ناامید… ی لبخند سرد زد. از دل ناله ای سرد کشید ک سرماش بوی عطر نامی رو ک مدتی بود داشت زمزمه میکرد ب مشام کر بوی بابایی رسوند. لب باز کرد:

“در کوی نیک نامان، ما را گذر ندادند….

گر تو نمی پسندی… تغییر ده قضا را…!”

ملاقات

Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.