شما اینجا هستید: خانه / خاطرات روزانه / تهران / مراد

مراد

ی لیوان آب از توی یخچال برمیدارم. میرم پایین. از بین اتوبوسا نگاهشو جلب میکنم. لبخند میزنه. کف گیر علامت ایستشو میزنه زیر بغلش. آبو ازم میگیره. میگه آب نطلبیده مراده.
یادم میوفته:

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ایست که …

یک نظری بگذارید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

رفتن به بالا