شما اینجا هستید: خانه / محمد حسین ابراهیم زاده / غذای آقا گرگه

غذای آقا گرگه

غذای آقا گرگه

ی زمانی بود، یکی دوستام میرفتن پیش ی دکتر. مطب خیلی شلوغ بود. از قبل هم نمیشد نوبت گرفت. مریضا از همه جای ایران (یا حداقل بگم اصفهان) زن و مرد اول که میومدن اسمشونو مینوشتن روی ی برگه سفید بزرگ و مینشستن توی صف تا بالاخره نوبتشون بشه. دوست منم از این قاعده مستثنی نبودند. شاید هر بار دو، سه ساعت توی صف بودند و با توجه به اینکه اصلا رفته بودند واسه درمان کمر دردشون، این انتظار خودش بدتر براشون مضر بود. اما این دوست من ماشالله خیلی زرنگن…

من چن باری باهاشون رفتم. ماشالله اینقد باهاشون ب آدم خوش میگذره ک گذر زمان رو متوجه نمیشی! اما بازم انتظار در مطب کنار مریضا اونم با صدای آه و ناله و جیغ و شیوناشون واقعا روح آدم رو کسل میکنه. ما مسرانه دنبال ی راهی میگشتیم ک بشه این انتظار رو دور زد. در قدم اول میانگین ب دست آوردیم. ک هر مریض چقدر کارش طول میکشه! و در نتیجه اگه n نفر جلومونن چقدر ب انتظار محکومیم. بعد اون مدت رو میرفتیم بیرون و سر زمان برمیگشتیم.

اما این روش هم موقعی جوابگو بود که دو نفر باشیم. واگر نه تنهایی ک نمیشد رف بیرون!! تازه از ترش اینکه دیر نکنیم هم سریع باید بر می گشتیم. خلاصه جستجو برای یافتن راه ادامه داشت. تا اینکه دوست مستعدم راهش رو یافتند!!

 دکتر ی منشی داشت. ی مرد با قد کوتاه که یکم می شلید. چشم های قهوه ای تیره، موهای مشکی، صورت پف کرده سفید و تیپ – بدهکار ب- رسمی! با شلوار خمره ای معمولا قهوه ای و چروک و پیرهن روشن و ی پلیور قهوه ای با بافت درشت ک فقط یقه لباس از زیرش پیدا بود. دستای تپل کوچولو و پاهای بزرگ و کفشای خاک آلود و زمخت قهوه ای . خودش می گفت قبلا فلج بوده اما دکتر درمانش کرده و از اون روز شده منشی دکتر! خیلی وفادار ب دکتر نشون می داد. اما آدم رو یاد جن های فیلم هری پاتر می انداخت. کمتر صحبت می کرد اما صدایی کلفت ته گلو داشت با لهجه ای ک کلمات رو ب سختی میشد ازش تشخیص داد. قبل از آمدن دکتر در مطب رو باز می کرد. دم مطب رو آب و جارو می کشید. کف مطب رو با طی ضد عفونی می شست. مسئول رسیدگی ب نوبت ها هم بود. وقتی کار ی بیمار تموم میشد نام بیمار بعدی رو بلند صدا میزد. و گاها با اشتباه خوندن نام افراد باعث خنده مریضا میشد. مث ی زنگ تفریح! اگه کسی تازه اومده بود براش شرایط رو توضیح میداد و ازش پول میگرفت و ی قطعه پلاستیکی ک نمایانگر نوبتش و نوع بیماریش بود به جای فیش بهش میداد این قطعه ها رو دکتر بعدا از بیمار میگرفت. اما مهم تر از همه قبل از اینکه بیمار ها ب دکتر برسند، ایشون مسئول سرم زدن بود. تقریبا ب همه بیمار ها ی سرم میزدند حاوی آمپول کورتون!!! ی بار ب این دوست من سرم زده بودند و ایشون سرشون گیج رفته بود. و حسین آقا (منشی ) حول شده بود. دکتر رو صدا کرده بود و خلاصه با هم دوست شده بودند. وقتی دوستم ازش خواسته بودند ک اسمشون رو توی لیست نوبت بنویسه منشی ممانعت کرده بود. و کماکان یافتن راه ادامه داشت!!

یک روز با دوست عزیزم رفتیم بیرون. دیدم بالاخره خوشحالن. فهمیدم راه رو بالاخره پیداش کردند. ازشون جویا شدم فرمودند:

 ی روز ک داشت بهم سرم میزد دوتا جوون  توی سالن انتظار داشتن پچ پچ میکردن. ی حرف بالا ۱۸ زدن و لب خند روی لبای آقای منشی نشست! می خواستم همون موقع با همون حالت سرم ب دست بدوم بیرون داد بزنم “اورکا ، اورکا!!” دفعه بعد ک رفتم سر شوخی رو باز کردم و از موبایلم ی فیلم کوتاه ( ما اسمشو میذاریم فیلم کوتاه) ب جناب آقا گرگه ( منشی کذا) نشون دادم. دیدم ذوق مرگ شد ک بلوتوث کن بلوتوث کن!! و حالا اون ی راز پیش من داشت. خلاصه از اون موقع با ی تماس آقا گرگه اسم من رو توی ی جای خاصی از لیست اضافه میکرد و منم ک میرسیدم چن تیکه غذا واسش بلوتوث میکردم. و بی معطلی میرفتم داخل!

حالا متاسفانه غذا هام داره ته میکشه. شما ک اینقد دوست و آشنا دارید، میتونید برای آقا گرگه قصه ما غذا تهیه کنید بدید من ببرم؟!

خلاصه آن ماجرا بگذشت و دوست عزیزم مدتها بی نوبت میرفتن داخل!! بعدها فهمیدیم دکتر کلاه بردار بوده و همه اون داروها و درمانش مضر هم بوده. اما ما یاد گرفتیم ک غذا دادن ب آقا گرگه یکی از روش هاییه که میشه ازش برای رسیدن ب مقصد استفاده کرد. و اگه دکتر قلابی نبود دوستم تا چندین سال دیگه هم که میرفتند ب برکت دوستای رستوران دار من غذا واسه آقا گرگه داشتن!!!

غذای آقا گرگه

Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده

یک نظری بگذارید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

رفتن به بالا