شما اینجا هستید: خانه / فرهنگی / شعر / صبح سحرگه زود

صبح سحرگه زود

آتش گرفته بی دود

بر چشم، ژاله مسعود

فارق ز وضع موجود

در اجتماعِ پر “بود”

 تنها، “نبود”، کم بود.

یک فرصت طلایی

آغاز آشنایی

فنجان برای چایی

ای مهربان کجایی

حرفی پر از جدایی

برخواست آتش از دود

با خاطرات یاران

ساعی و دل خرامان

در عمق روز باران

بی سایه زمستان

در گوشه شبستان

یک سرقت پر از سود

سرو سهی دیروز

آتش گرفته پر سوز

آتش ز فعل، از Lose

یک خط راست در دوز

من باختم، تو پیروز

ماتم، کتم، و مردود

سرما نشسته بر تن

لرزیدن و شکستن

از فکر تو گسستن

با صبر، عهد بستن

در فکر راه رستن

در آتشم چو نمرود

عشق است و آتش و خون

جانم به درد مجنون

رویت چو گشته گلگون

چون ترک تو کنم، چون؟

در اجتماع مفتون

تنها نبود، “کمبود”

دورم ز روی ماهت

از شعله ی نگاهت

از آسمان راهت

تنها درون چاهت

در اجتماع آهت

حتی “نبود” هم بود

از شکوه و شکایت

دل بس کن این حکایت

از حق بجو هدایت

ای مبدا و نهایت

ای بهترین درایت

عاشق منم تو معبود

Mohammad Hossein Ebrahimzadeh
محمد حسین ابراهیم زاده

یک نظری بگذارید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

رفتن به بالا