دسته‌ها
تهران خاطرات روزانه خاطرات کاری مارگارین محمد حسین ابراهیم زاده

دیر شدگی

پیش میاد.نه برای همه. اما واسه من گاها پیش میاد. الحمدلله این اواخر خیلی کمتر. اما امروز مثلا پیش اومد. با ی برنامه جالب، صب خواب موندم. با تماس مدیر ارشدم پا شدم. دویدم. بعد رییس زنگم زدن. وقتی رسیدم، ساعت ده بود. کلی انتظار غرو لند داشتم. وقتی رسیدم ساعت زدم. مدیر ارشدم توی اتاقمون بودن. سلام کردم.
ی سلام گرم کرد. هرچی شما کامنت میذارید، اون بنده خدا غر زد. یعنی هیچی. هیچی هیچی. حتی منتظر توضیح نموندن. ی گزارش کار کلی از دیروز خواستن. گفتم مث ساعت کار میکنه سیستم. تشویقمن کردن. رییسمم عصر باهاشون حرف زدم. هیچی نگف.
خو آدم مردن داره. من نبایس تا الان بمونم جون بکنم ؟ خو مدیر و رییس ب این خوبی؟ من از خودم مایه نذارم؟
دمشون گرم. خدا خیرشون بده. تازه عصرم جویای تذهیب نفس من شدن.

یک پاسخ به «دیر شدگی»

همین که ازشون اسم نیاوردم به نظر معلومه بهشون اعتماد نداشتم. بعدا که دانشگاه قبول شدم تازه فهمیدم چقدر دو رنگ بودن. تو روی آدم اینجوری میخندیدن و پشت سر آدم اونجوری زیر آب میزدنو پشت آدمو خالی میکردن.

پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *