Menu

توکا

شهریور ۸, ۱۳۹۵ - تهران, خاطرات روزانه, داستان, محمد حسین ابراهیم زاده

نگاهم کرد. سرش رو آورد پایین. سلام کردم. لب خند زدم. عادتمه. دوست جدید میخوام پیدا کنم لبخند می‌زنم. اومد به طرفم. هیچی نمیگفت. توی اون همهمه. فقط نگام می‌کرد. چشماش پر غم بود. التماسم میکردن. بغضم گرفت. با دست به رسم امید دهندگان اشارش کردم آروم باش. رفت اون ور تر. ی کم میوه خورد. برگشت نگام کرد. تو نگاش دیدم. پرواز. آزادی. آرزو. خنده. امیدی نداشت. جاش اینجا نبود. هرجا بود. اینجا نبود. به منم امید نداشت. من راست جروش ایستاده بودم. تصمیممو گرفتم.

آقا؟  این توکا چنده؟ 

فروشی نیست…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.