دسته‌ها
داستان

تنهایی

فک کردی چی؟ زن بگیری دیگه تنها نیستی؟ بنده خدا اون موقع تازه تنهایی! تازه ی نفر حداقل هس ک همش فقط انتظار داره ببریش کنسرت، مانتو بخری براش، پوشکشو عوض کنی. الان لاقل کسی غر نمیزنه بهت چرا در گنجه بازه. کو تخم مرغ تازه. چرا دم خر درازه.
چرا پس نارفیق در اومدن. ریسک نکن. کار کن. چاق شدی. این چ حرفی بود.
فک کردی بری دکترا بخونی تنها نیستی؟ تو خونواده فک کردی تنها نیستی؟ اصن چ معنی داره تو اینقد اجتماعی باشی؟ مگه تنهایی چشه؟
برق مترو قطع شد. فک کنم خراب شد. میترسم قطار بعدیش بخوره بهمون. رسیدیم ایسگا. خو الحمدلله چیزی نبود.
فک کردی بری بازاریاب بشی با مردم سر و کله بزنی تنها نیستی؟ د آخه تو تو جمعم تنهایی. تو تو تولدتم تنهایی. اصن آقا همون ک بابا شیراز گفتن. مارو خدا تنها خلقمون کرده. چرا میترسی؟ خره این یعنی کاملی. شهید همت.
فک کنم اولین حس ترسناک من تنهاییه.

2 دیدگاه دربارهٔ «تنهایی»

ترس از تنهایی…!!!جالب بود…بستگی داره تعریف ما آدما از تنهایی چی باشه،اونوقت معلوم میشه ازچی میترسیم…یا به عبارتی از،از دست دادنِ چی میترسیم!!!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *