شما اینجا هستید: خانه / محمد حسین ابراهیم زاده / برگ آخر

برگ آخر

دوشنبه زنگش زدم. گفتم فردا چیکاره ای؟ گف نیستم و مهر پیش نانکه و … خیلی عصبی شدم. یاد اون زمان افتادم ک هر روز ازشون میخواستم چک منو بدن و تو تعارف و مگه اعتماد نداری و …  سر میدوندنم. گفتمش امروز ۲۵امه. چک شما ۳۱ ام بوده. چرا سرمیدوونید منو؟ مگه چک ندارید؟ چرا نیومدید بپردازید؟ خودمو جمع کردم. گفتمش کی میای؟ آخرین فرصت. گفت تواون هفته. معلومم نیست. تازه باید ی سری کار دیگرم تحویل بدی و … دیگه قاطی کردم. عظمم جذب شد بندازمشون زندان.
شب خیلی فکرم درگیر بود. پدرامم اومده بود اونجا. با بچه ها انداختیمش تو شوخی. شب موقع خواب، عکسی رو که هادی گرفته بود تو شرکت ازم و زده بودم ب دیوارو… جر دادم. ب پدر زنگیدم برن مراحل رو بپرسن تا اقدام کنیم.

باهزار پیچوندن از مدیر مرخصی گرفتم. ی باره میخواد پن شنبه هام کار کنم. گفتم حرفی نیس اما نه همیشه. عوضش رییس درکم میکنه. هوامو داره. پسر گلیه. خداخیرش بده. خیلی باهوشه. بیشتر رفیقیم. منم کار ک میخواد ازم نه نمیگم. ی جورایی الگومه. هم بینشش قویه هم عاشق کارشه. من ی مدته هر دوانه شدم. هم سخت افزار و زیرساخت و شبکه هم نرم افزار. خودم حال میکنم. روزی پنج تا تسک همزمان دارم. از کانفیگ روتر و نصب ویندوز تا نرم افزار زرین پخش.
ساعت سه به رییس اشاره کردم من دارم میرم. تو جلسه بود. خیلی کار داشتم. اما راضی شد. ب مدیر گفتم طبق معمول لب خند زد و گفت خوش بگذره. این اخلاقشو خیلی دوس دارم. اضطرارو درک میکنه. میخواد لذت ببری از کار. ی آژانس گرفتم و رفتم پیش داداش.
سه سالی هست داداشو میشناسم. از پتروشیمی کرمانشاه. ی سالی هم هست باهم عازم وطن میشیم. سجاد داداششون و مهدی هم توی ماشین بودن.
صب زنگم زد. گفت آدرسو گرفتم. ده بیا تا بریم. حسابشم چک کردم پول داره. حسابشم توقیف کردم فعلا. وکیل خوب به این میگناا. تو راه بهم گفت قصد اونا بد نیست. میگف با وجود پول تو حسابشون حسن نیتشونو نشون دادن. گفتم کسی ک بدهکاره ول نمیکنه بره کرمونشاه. گف خیلی عقلایی فک نکن. اینجا اینجاس. همینن ملت. تو اینجوری نباش.  رفت. گرفت. رفتیم بانک. پول شد.
الحمدلله.
خدایا شکرت. ب بهترین نحو حل شد.
یاد گرفتم:
دیگه رودرباستی نداشته باشم. اگه حس کردم بوی کلک میده بگم بای بای
یادگرفتم بعضیا ارزششون سه تومنه. اینا رفیق نیستن.
یادگرفتم بسپارم ب تو و شهودی باشم. عقلایی بودن توی اجتماع فقط باعث اعصاب خوردیه.خدایا خودت کمکم کن.
مهم تر از همه دیدم وقتی تو میخوای حل کنی از طریقه بی گمان حل میکنی.
الحمدلله. شرش کنده شد.

یک نظر

  1. گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

    گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

    گاهی بساط عیش خودش جور می شود

    گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

    گه جور می شود خود آن بی مقدمه

    گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

    گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

    گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

    گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست

    گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

یک نظری بگذارید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

رفتن به بالا