Menu

برف زده

آذر ۳, ۱۳۹۵ - تهران, خاطرات روزانه, محمد حسین ابراهیم زاده
برف زده

یاد یه روز پاییزی افتادم سال ۹۳. از خونه ب سمت شرکت راه افتادم.حدود ۹ صب بود. تو فکر بودم که چرا کارمون نمیچرخه. شرکت خودمون بود. مسیرم از زندان #قصر میگذشت. الان باغ موزس. صبح سردی بود. همیشه تهران یهو اواخر آبان یا اوایل آذر سرد میشه. هوا صاف تر از روزای قبل بود. پیر مردا نشسته بودن رو صندلی پارک. یهو یکیشون گف برف زده.تازه کلیم با ذوق گف. با لبخند. و با چونش شمالو نشون میداد. اصلا نفهمیدم چی گف اولا لهجه تهرانی داشت، منم تو فکر بودم. گفتم دیوانس. ده قدم ک گذشت دوزاریم افتاد. نگا کردم شمال. دماوند پیدا بود .روش برف بود. سرش، نوکش برف نشسته بود. طرف راس میگف. من دیوانه بودم ک ب جای لذت بردن از هوای صاف اون روز تو فکر بودم

#چرا_خیرش_نمی رسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.